شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.




ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
امتیاز موضوع:
  • 22 رأی - میانگین امتیازات: 3.73
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتی از کورش کبیر
نویسنده پیام
از چی بگم؟
*



وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 1,520
تاریخ عضویت: Mar 2013
اعتبار: 12
سپاس کرده: 666
458 بار سپاس شده در 140 ارسال

حالت من: Ashegh

ارسال: #1
حکایتی از کورش کبیر
گویند زمانی که کورش به سلطنت رسید ، کشور یونان علیه او اقامه ی جنگ نمود .کوروش از یونانیان خواست تا کوتاه بیایند وجنگ نکنند،ولی مرتب دولت یونان مزاحم بود وقبول صلح
نمی کرد.بعد از چندی کوروش سپاهی فراهم آورد وآماده ی جنگ با یونان شد.
سپس از طرف یونان نماینده ای نزد کوروش فرستادند تا تقاضای صلح کنند. کوروش داستانی را برای نماینده ی یونان تعریف کرد وگفت:
روزگاری ،نی زنی بود که با خود می اندیشید :<<اکنون به لب دریا میروم ونی میزنم تا ماهی های دریا بیرون بیایند وبا نی من برقصند ،سپس من آنها را میگیرم>>. آنگاه به لب دریا رفت وشروع به نی زدن کرد،ولی از ماهی ها خبری نشد. نی زن ساعت ها این کار را انجام داد،ولی باز هم خبری نشد. آنگاه نی زن ،تور در دریا انداخت وتعدادی ماهی گرفت.ماهی ها چون به لب دریا رسیدند وبا تور بالا آمدند،شروع به جست وخیز نمودند.
نی زن ماهیگیر گفت << حالا دیر شده است ،می بایست آن موقع که نی می زدم میرقصیدید،اکنون دیر شده است!>>
کوروش ادامه داد:<< اکنون من آن ماهیگیر هستم وشما آن ماهی ها!>>
سپس حمله به یونان را آغاز کرد وآنها را شکست داد!
امضای Shayan:


[تصویر:  2fcd6154b2f71.png]
08-03-2013 06:27 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ  ارسال موضوع 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان